تبليغاتX
هنوز در سفر

هنوز در سفر

 

I'm a big big girl

In a big big world

It's not a big big thing

If u leave me

 

But I do do feel

That I do do will

 

Miss u much

Miss u much

 ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 2:44 بعد از ظهر  توسط گلناز  | 

از روزهايی که گذشت...

 

28/12/87

رهایی

پريشب مهمون دو تا دوست بودم تو عجيب ترين خونه ای که تا حالا ديدم... اونجا با خودم توی يک لحظه، به اين نتيجه رسيدم که می تونم ببخشم و آزادتر باشم.

رها شدم،چون رها کردم.

 

24/12/87

کمتر از يک هفته مونده به شروع سال جديد. عيد امسال بيشتر از همه چيز برای من به اين معناست که تو ميای اهواز، که شايد با هم حرف بزنيم، که شايد همديگه رو ببينيم...

خونه تکونی که ميکرديم، کلی چيزميز پيدا کردم... از ترانه عاشقانه ای که وصف حال اون روزام بود و چسبونده بودمش پشت در کمد، تا اون ست مشکی و قرمز! شکلات های ولنتاين پارسال که هنوز ازشون دارم، فرروروشه هايی که واسه تولدم داده بودی، اون کيفی که قبل از اينکه قيمتش رو بفهمم بيشتر دوسش داشتم... تا

خيلی چيزای ديگه. تکه هايی از خودم انگار! يادداشت های قديمی، بريده روزنامه هايی که وقت نشد بخونم، يادگارهای دوستای قديمی...

 

نمی دونم کی اين نوشته ها رو در وبلاگ ثبت می کنم. روزها و شب های زيادی قبل از اينکه شروع به اين نوشتن ها کنم هم بود که وقتی فکر می کنم چطور بهم گذشت،تنم می لرزه. وقتی آرام هستم باورم نميشه که اين خود منم،و خدا رو شکر می کنم.

 

عيد پارسال توی اون کارت برات نوشتم که...با تو تمام روزهای من بهاريست.

بعد خدا باز،مثل خيلی وقتای ديگه زندگی،بهم تلنگر زد که آهای دختر! حواست باشه...برای به دست آوردن هرچيزی بايد بهايی پرداخت. يادم انداخت که هيچ چيز موندنی نيست توی اين نمی دونم چی چی ای که بهش دنيا ميگن. نه روزهای خوب و خوش، نه روزهای بد.

اما من يادم رفته بود...

گاهی تو تفسير اتفاقات، می مونم. گاهی قشنگ حس می کنم که داره باهام حرف ميزنه،اما نميفهمم چی ميخواد بگه يا منظورش، حکمتش از اين اتفاقای عجيب چيه؟

مثل قصه اين روزايی که گذشت. از 2 شهريور تا حالا...

 

21/12/87

صبح ها که بيدار ميشم احساس می کنم خوابت رو ديدم،اما دقيق يادم نمياد که اون خواب چی بود،فقط مطمئنم که ديدمت. فقط يادت باهامه انگار،بی بهونه.

يک روز حالم خوبه و اميدوارم به همه چيز، يک روز دقيقاً نقطه عکسش هستم. قراره عيد بيای اهواز.يعنی کسی قراری نذاشته ولی ميدونم که ميای.

اما نمی دونم بعدش چی ميشه.

گاهی از همه چيز می ترسم، از خدا و سختگيريهاش، از روزگار و بازی هاش که هيچکی به من يادشون نداده بود، از تو!

حتی از خودم می ترسم. فقط سعی می کنم مقاوم باشم،همين. منبع اين سعی رو هم نمی دونم چيه. شايد گذشته های خودم...

 

14/12/87

گاهی دلم ميخواد مثل وبلاگ قديميم،از خودم بنويسم ساده و راحت از تنهايی هام، ترس ها و اضطراب هام، شادی هام، آرزوهام، اميدهام...

اما انگار اينجا، اين صفحه، با اينکه اسمش "هنوز در سفر"ه، با اينکه هنوز در جريانه اين سفر زندگی، مال گلناز و سامانه.

گلناز و سامان

که مال هم بوديم.

همون سامانی که آرام جانم بود، سر و سامانم بود، هنوزم هست تو هر لحظه ام،

همون گلی، که يه تار مویش رو حاضر نبودی با کسی قسمت کنی. که شاکی ميشدی اگه با کسی گرم می گرفت يا اگه بيشتر از دو ساعت ازت خبر نمی گرفت...

واقعاً اينه دنيا؟ که گذر زمان به راحتی واسه خودش همه چيزو رو به سمت خنثی شدن پيش ببره،

و اينکه ماها رودست بخوريم ازش؟!

نه،گمون نمی کنم.من که دلم ميخواد اميد داشته باشم، قبل از اينکه عاشق بشم اصلاً اين مدلی نبودم،اما الان دلم ميخواد اميد داشته باشم به اينکه عشق به قلبم و به زندگيم برميگرده.به خدا،که تنهام نميذاره و هيچ کاريش بی حکمت نيست...

نمی دونم چرا راجع به تو، فقط تو، هميشه اين احساس انحصارطلبی من گل ميکنه.يه جور حسودی،يا ترس...

ديشب (باز از دوستت جويای احوالت شدم.گفت که خوبی و سخت مشغول کار) فکر می کردم حالا که تنها زندگی ميکنی نکنه معصومه جون بياد واست غذا درست کنه يا...

به فکرای دخترکانه خودم خنده ام گرفت و يادم افتاد که از اين احساسم خوشت می اومد، که اگه ميشنيدی اين حرف رو،خنده ات می گرفت تو هم.

(يه هو دلم برای اداهات برای دلقک بازی هات برای تکيه کلام هات برای تندتند حرف زدنت برای صدات برای نگاه اخموت برای ريشای قهوه ايت برای دستات برای تمام وجودت، يه هو دلم تنگ شد.من که داشتم به فکر خودم راجع به معصومه جون،يا اون خانم همکارت که گفتی بينيشو عمل کرده و لباش رو هم پروتز و... ميخنديدم که!)

خنديدم،اما تو آينه که نگاه کردم ديدم اين صورت تکيده انگار سالهاست نخنديده... دوباره نگاه اين دختر توی آينه انداختم.

دلم براش سوخت.

باز گريه ام گرفت. کاش ميشد تمام حرف ها رو نوشت...

 

9/12/87

جايی جمله ای از افلاطون ديدم:

هوسبازان اگر زيبايی را ببينند،او را دوست می دارند

اما عاشقان آن کسی را که دوست می دارند، زيبا می بينند.

چه روزهای آرام و بی صدايی ... اين تعطيلی های بيخود و بی برنامه.

کمی پيش رفته بودم سراغ نوشته های وبلاگ قبلی ام، پارسال،بهمن و اسفند و فروردين.

فکر کردم : کاش برگردی.

به همين سادگی.

 

4/12/87

دلم برات تنگ شده . اما حق نيست تمام اين دلتنگی ها رو به گردن نبودن تو بندازم. تو اين روز و شبای قاراشميش، تو اينهمه بالا پايينی زندگی. ميدونم تو هم چقدر گرفتاری. چقدر خسته ای. به خدا هروقت واسه آرامش خودم دعا می کنم،از خدا ميخوام تو هم هرجا که هستی تو اون لحظه،قلبت و فکرت آروم بشه. اما بازم می ترسم، از زود دير شدن های زندگی می ترسم...

 

3/12/87

به خودم فکر می کنم،و به تو. به اينهمه فاصله،که نميدونم تا کجا ادامه خواهند داشت.

فاصله...

يادت هست برام نوشتی: با وجود حس گرمی همچو عشق،فاصله در ذهن من ديگر معنايی ندارد.

انقدر اميدوارم به عشق، و به هميشه پيروز بودنش، که گاهی فکر می کنم اصلاً اتفاقی نيفتاده! همينجايی، پيش خودم، توی قلبم. لبخند ميزنم و احساس آرامش می کنم و

ادامه ميدم.

خدا رو شکر می کنم به خاطر حضور عشق. به خاطر اينکه در من لياقتش رو ديد.

اين فاصله ها بالاخره يه روزی،يه جايی تموم ميشن.

 

30/11/87

ولنتاين، با اينکه اعتقادی بهش ندارم، اما چون ياد پارسال بودم،خيلی بد گذشت.

هنوز آخرین پست وبلاگت همونه. که برات نوشتم خب حالا تا ولنتاين سال ديگه هيچی نميخوای بنويسی؟

که ننوشتی.

ميبينی دست روزگار رو؟ چقدر بهش رو داديم که هرکاری ميخواد کنه! اصلاً خواستيم اراده کنيم و باهاش بجنگيم؟ جنگ که نه، لا اقل يه جور خوشايندی باهاش مدارا کنيم؟

اصلاً مشکل از همون "نخواستن"هاست.

چه دلش خوشه الکی، اين دخترک عاشق درون من!

 

27/11/87

پريشب خواب ديدم يک بچه کوچولو دارم،شايد دو سه ماهه، که بغلش می کنم سيرش می کنم می خوابونمش و وقتی به خودم ميچسبونمش احساس می کنم يه تيکه از تن خودمه.خواب عجيب و واقعی ای بود حتی صدای نفس های آرومش، لطافت پوستش و سبکیش و ظريفی انگشت هاش رو کاملاً حس می کردم. ديشب باز خواب بچه ديدم، اين بار دو تا بودن، و کمی بزرگتر شايد سه چهار ساله،بچه های خودم هم نبودن،فقط داشتم سرگرمشون ميکردم و بازی،که يکيشون يه سنگ کوچيک به طرفم انداخت و به من نخورد.داشتم آروم آروم بهش می گفتم کار درستی نکردی،که کوچيکه به طرفداری از من يه سنگ خيلی بزرگ برداشت و درست کوبوند روی فرق سر اون يکی!قشنگ صدای شکستن استخون سرش رو شنيدم و همينطور که خون ميريخت پايين دستپاچه و هول،بغلش کردم و رفتم سراغ تلفن که يکی رو خبر کنم و اصلاً مخم کار نميکرد که چيکار کنم...همون لحظه از خواب پريدم.

ساعت چهار و نيم صبح بود.

صدقه گذاشتم کنار و از خدا خواستم اتفاق بدی واسه هيچکس نيفته.

يادمه قديما، اونوقتا که دنيای کوچيک اما بی حد و مرزی واسه خودم داشتم،دنيايی که توش پر بود از عشق و آرامش، پر از اميد، يه دفترچه داشتم که خوابهام رو توش مينوشتم. اصلاً نميدونم چه بلايی سرش اومد!

امروز بازم قطره های بارون نوازشم کردن.يعنی همه اين شهر تکراری دوست نداشتنی رو. اگه منم بلد بودم همه اين آدمای ساده و بی فکر رو دوست داشته باشم، اسمم "بارون" بود.

 

25/11/87

امروز بازی استقلال-پرسپوليس بود.دعا کردم استقلال ببره تا تو خوشحال بشی.

 

23/11/87

روزهايی که ميرم کتابخونه، دانشکده ادبيات، خيابون کناريش و ماشين هايی که پارک هستن، درب ورودی، درختها...حتی سنگفرش پياده رو منو ياد تو ميندازه.

تو دلم بهت ميگم خوش به حالت که تو اين شهر نيستی. بعد ياد ماموريت هات و کارت ميفتم، و اينکه الان کجايی؟ حتماً خسته ای از اينهمه چرخيدن های هميشگی، به اسم کار و زندگی. حتماً هنوزم به قول خودت،خستگيت در نرفته.

ميدونی خيلی جالبه،از دستت عصبانيم اما تا شروع می کنم به نوشتن، دلم باز نجيب ميشه و داد و بيداد کردن رو يادش ميره. چيکار کردی آخه با دل من؟

تفکرات و اعتقاداتی که سالها با کتاب خوندن و حرف زدن با خود و فکر بافتن و چرت و پرت نوشتن جمع شده بود،فرقی به حال دلم نمی کنند. دل من هنوز روزها رو ميشمره. حالا که يک سال گذشته، همه چيز داره تکرار ميشه و خندم ميگيره به پوچی دنيای خاکی در عين عظمتش،عظمت دوست داشتنيش! به اين دست زمانه،که اسيرشيم. زمانه ای که انگار نه با تو ياره نه با من. شايدم اين من و توييم که نميخواييم باهاش کنار بياييم،يا بلد نيستيم،يا...

امروز درست شش ماه از آخرين باری که همديگه رو ديديم،از اون روز گرم مردادماهی،از اون اتفاق تابستونی ميگذره. سه ماه و دو روز از آخرين باری که صدای هم رو شنيديم ميگذره. دو ماه و هجده روز از آخرين sms که دادی و آخرين باری که زنگ زدم و جواب ندادی ميگذره...

و هزار سال از انتظار من، از خستگی های تو، از آرزوهای دور و دراز.

چند روز پيش با مهسا رفته بودم بازار،که واسه ولنتاين خريد کنه.ياد پارسال افتادم.ياد خودم که از عشق تو اونقدر مست بودم. اونقدر خوش،مثل يه پرنده ای که تازه پروازکردن رو ياد گرفته و ديگه دلش نميخواد يه لحظه از آسمون آبيش جدا شه... يادته نوشته های پارسالت رو؟يادته يه وبلاگ ساختی تو وردپرس،ميخواستی از همه چيز بنويسی تا به قول خودت يه جا ثبتشون کرده باشی واسه روزای پيری،واسه ياد از خاطره ها...

کتاب چرکنويس رو يادته بهت دادم بخونی،يادته دل ميسوزونديم واسه شخصيت قصه و تنهايی هاش... يادته ميگفتی تقصير خودش بود؟!

 

آی آی آی... آره آقای من، هميشه تقصير از خود ماست. اما حيف که دير ميفهميم...

 

20/11/87

اين روزهای عجيب،به اين زوديها تمام شدنی نيستند انگار.

گاهی ميگم چرا توی اينهمه روزهای سخت و دوست نداشتنی زندگي، همراه هم نيستيم؟ همراه...

دلم ميترسه و شک می کنم. شک می کنم نه به خودم، نه به تو،و نه به تمام اونچه بينمون گذشت، بلکه به ايمان به عشق.

می دونم خسته ای تو هم، شايد بيشتر از من. دلم خيلی دور از دلت نيست. واسه همينه که سکوت کردم. ولی هنوز مي ترسم. می ترسم.

نکنه بخندی به نوشته های من؟! نکنه در اشتباهم تموم اين لحظه ها؟! نکنه نکنه نکنه...

 

18/11/87

امروز دلم تنگ نيست.امروز آرامم. امروز باد بوی بهار ميداد و از اينکه اونقدر خوشبختم که ميتونم قدم بزنم و نفس بکشم و احساس لذت و سبکی کنم،خدا رو شکر می کنم.

 

 

11/11/87

بوی گل سوسن و ياسمن آيد

اين صدای مزخرف منو می بره به دوران دبستان،اونوقتا که توی گروه سرود مدرسه با هم ميخونديم:

عمر فساد و ستم دگر به سر آيد...

دلم به اندازه تمام اين ابرها،همين ابرهای تو آسمون، که نميبارن، گرفته.

چرا پس تموم نشد عمر فساد و ستم؟ کو پس اون فرشته؟ حالم به هم می خوره از اينهمه عقده که تو دل تک تک مردم ملتم جمع شده. اينهمه نارضايتی های تموم نشدنی. اين حس لعنتی نا امنی. اين تمايل به رفتن. رفتن. رفتن از اينجا به سرزمينی که توش لذت و آرامش باشه. يوتوپيايی که شايد هيچ جای اين کره خاکی به حقيقت نپيونده،اما حسرتش ول کنمون نيست.

نميذاره اونقدر بزرگوار بشيم که بفهميم قناعت يعنی چی؟ رضايت يعنی چی؟

هر شب دلم انقدر پر از حرف ميشه که ميگم فردا ميشينم مينويسم و خالی ميشم ازشون،و فردا مياد و لال ميشم، و باز شب ميشه و باز.

وقتی مراسم تحليف و سخنرانی پرزيدنت جديد رو ميديدم با خودم فکر کردم که بايد هم بهشت سامان اين مملکت باشه. جايی که مردمش اونقدر به خوشبختی نزديکند که همراه با رييس جمهور جديد و همسرش، می رقصند. رقص! شادی به معنای واقعی.

دلم خيلی گرفته.

خيال می کردم حالم بهتر شده و ميتونم اين بغض های تموم نشدنی رو کنترل کنم،اما...

همين ديشب که باز به صدات گوش ميدادم،

شدم آن عاشق ديوانه که بودم...

چند تيکه ضبط شده دارم از صدات توی گوشيم. شعر خوندن ژينا، که تندتند خوند بابام بهم عيدی داد يه توپ قلقلی داد، و خنده های تو. یا وقتی می گفتی داری ميای اهواز... شکلات آماده کن که اومدم... و قربون صدقه رفتن های هميشگی من.

دوباره و صدباره و هزارباره عکست رو بوسيدم. از خودم پرسيدم چی شد؟ من فراموش کرده ام که می گفتم تموم نميشن هيچوقت اين قربونت برم ها، يا تو، که ميگفتی مال هميم؟ يا مقصر اون ديو بود که به جاش فرشته ای نيومد،يا اون رييس جمهوری که با همسرش می رقصید و از زيبايیش ميگفت...

نکنه واقعاً عشق انقدر بی اعتباره؟ نکنه هر چيز تو اين دنيا به اين سادگی قابل انکار و برعکس شدنه؟

نه.

نه، نميخوام اينجوری فکر کنم. نميخوام تموم وجودم رو نفرت و وحشت احاطه کنه.

نبايد اين افکار بر من غلبه کنه.

عشق هميشه پيروزه.

 

6/11/87

امروز،هوا بارونی بود.هفته پيش هم.قبل از این، آخرين بارون روز مصاحبه کانون بود. برام آرزوی موفقيت کردی. شدم. امروز ولی دوريم. مدتهاست. از آخرين sms دو ماه و دو روز ميگذره.

امروز با خودم فکر کردم چرا مثل قديما وبلاگ نمی نويسم؟چرا لال شدم؟ اينهمه رو تا کی ميخوام تو خودم بريزم هی؟ سر نماز ياد دو سال پيش افتادم. ياد خودم و اون روزهام.و شب هام! انگار تمام اين دور شدنها، از خود دور شدن ها، از اون اتفاق لعنتی عيد پارسال شروع شد. شايد هم نه. بهانه جويی می کنم. گذر عمر منو به اينجا کشوند. بايد می آمدند اين روزها و اين شبها. خيال می کردی هميشه در آستانه می مونی دخترک؟ نه، مياد و ميره و تموم ميشه و... شايد هم باز شروع...شايد هم نه.

امروز رفتم سراغ صادق هدايت باز.برای چندمين بار تو اين چند ماه اخير. داش آکل رو نگاه انداختم. و عينک صادق هدايت رو در عکس روی جلد.

امروز باز آخرين پست وبلاگت رو خوندم.

راستی وقتی از سر دلتنگی و خستگی توی دلم باهات دعوا می کنم و سرت داد می زنم... گله می کنم و شکايت... صدامو ميشنوی؟

امروز دلم گرفته بود... تو چطور بودی آقای مهندس هميشه در ماموريت من؟

 

26/10/87

امروز سر کلاس يوگا، زمانی که سرشار از سکون و احساسات خوب بودم،مثل هميشه به يادت افتادم، عشقم. مثل هميشه که از خودم می پرسم،يعنی حالا کجاست؟ داره چکار ميکنه؟ مشغول کاره يا استراحت؟ دلش شاده يا غم داره؟ دستاش پره يا خالی؟

تنهاست يا کسی کنارشه؟...

از ته دلم از خدا خواستم بخشی از اون حال خوبم رو به تو بده.

اگه عصر امروز حس کردی نسيم ملايمی از کنارت گذشت و نوازشت کرد و دعوتت کرد به آرامش، اون بوسه ای بوده که من از راه دور برات فرستادم.

 

 

20/10/87

ديگه مثل قديما وبلاگی هم نيست برای نوشتن و برای درددل. گاهی چقدر دنيا کوچک و تنگ و تحمل ناپذير ميشه...

توی دنيايی که به چه سادگی اينهمه آدم اينهمه کودک معصوم در حال کشته شدن هستن و روز به روز بوی خون و جنايت بيشتر ميشه و آدما وحشتزده تر... چه سرخوشم من که هنوز برای عشقم گريه می کنم و هنوز در خيالم نوازشش می کنم و دستهاش رو می بوسم...

 

16/11/87

چند روز پيش مرد جوونی توی تاکسی روی صندلی جلو نشسته بود، که منو ياد تو انداخت، بيخود و بی جهت. با اينکه اصلاً هم شبيه تو نبود. اما چشمامو اشکی کرد. با خودم فکر کردم تمام اين روزها هيچکس رو نديدی که روی گونه اش خال داشته باشه، تا ياد من بيفتی؟...

 

8/10/87

ديشب خواب ديدم برام نامه نوشتی. خواب ديدم ميخوام مثل بچگی هام بلغزم که تو يادم مياری بزرگ شدم. بيدار که شدم کنارم بودی،مثل هميشه. ديشب سؤالی از خدا پرسيدم که با اين خواب جوابمو داد و آرومم کرد.

تو چطوری؟ آرومتری تو هم؟

انگار نياز آدمهاست که تنها باشن تو خلوت خودشون يه وقتا.

راستی هيچ يادت بود که چند روز پيش،سالگرد دوستيمون بود؟

اولين sms رو يادت هست؟ اولين باری که به اسم کوچيک صدا زديم هم رو؟

I wish you good dreams …

خوب من;

هيچ يادت هست که کسی اينجا به انتظار قدمهای توئه که از راه برسی، و اين مسابقه لجبازی با خودت و من و عشق رو، تموم کنی؟

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 11:31 بعد از ظهر  توسط گلناز  | 

نامه ای به تو

 

سامانم،

سر و سامانم،

گرچه اين روزها صدا و حرفهای من انگار به قدر گذشته برات خواستنی نيست، اما

سلام

امروز هم دلم گرفته بود.برعکس روزهايی که زبانکده ميرم و از تدريس انرژی ميگيرم، امروز دلم عجيب گرفته بود.البته عجيب که چه عرض کنم.اين روزها عادی شده برام که با گريه بخوابم،با گريه بيدار بشم،تو حمام گريه کنم،وقتی تنهام بلندبلند با تو حرف بزنم و گريه کنم،و...

راستش هفته پيش اون اس ام اس کوتاهت که در جواب تماس های(از سر نگرانی های هميشگی و بيهوده تمام نشدی من)بود،خيلی ناراحتم کرد. تمام اين قصه ها و حرف و حديث ها و سختی ها، برام قابل تحمل بوده اما اون چند کلمه...انگار صدای شکسته شدن قلبم رو شنيدم...

کار بدی کردم اما سامانم از تو چه پنهون چند روز تمام باهات قهر بودم. يخ زده بودم سامان.مثل يه آدم بی روح و بی دل شده بودم.حتی طبق عادت هر شب که تا صبح باهام بودی،خوابت رو هم نمی ديدم.تا چند روز بعد صبح که از خواب بيدار شدم،ديدم باهات آشتی کردم.

و لبخند زدم دوباره.به خودم و تو و عشقمون.

 

سامانم، آرام جانم

هزاربار می خواستم برات بنويسم و خودم رو خالی کنم لااقل،اما دستم به نوشتن نمی رفت و کلمه ها جفت و جور نمی شد.

امروز تصميم گرفتم شروع کنم باز بنويسم،شايد راهی باشه به سوی آرامش.

 

فردا ميرم دنبال بليت.اميدوارم،اميدوارم که بشه همديگه رو ببينيم. گرچه ديگه آمادگی هر پيشامد ناخوشايندی رو دارم، مثل تمام اين چند وقت گذشته که بدبياری کم نداشتيم هردومون.

اما من همش دارم دعا می کنم.برای هردومون دعا می کنم.مطمئنم خدا ميشنوه.

 

سامانم اگر بدونی اين روزها هوای اهواز چقدر دلگير و پاييزيه. اگه بودی ميگفتی هوا دونفرست. اما هوای اينجا رو دوست نداشتی، يادمه، پارسال سر کلاس که پشت سرم مينشستی و من هميشه به صدات و حرف زدنت با بغل دستيت گوش ميدادم،می گفتی هوای اهواز مثل مردمش عربيه،تعادل نداره.

راستی

ديگه چشمهام خوب شده. دوباره شروع کردم به درس خوندن.دلم دلداری هاتو ميخواد.دلم دلداری دادن بهتو ميخواد.

چقدر می تونيم کمک باشيم واسه هم، اگه بخوايم.

 

سامانم

آنچنان غرق غروبی که سحر يادت نيست

کاش کمی فرصتم ميدادی همراهيت کنم تا باز به ياد بياری.

کاش بدونی می فهمم که چقدر خسته ای.

کاش می شد تمام خستگيهات رو از رو دوشت بردارم و بگم ببين! اونقدرا که خيال می کنی سست و دخترکانه نيستم، عزيز قلبم.

توان همراهی کردن با مرد پرنيرو و طاقتی مثل تورو دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط گلناز  | 

به ياد آر...

 

   اما مطمئنم یک راه حلی پیدا می کنم چون
   خداوند هر روز همراه با طلوع خورشید لحظه ای را به ما می بخشد که در آن می توانیم هر آنچه را که ما را نا شاد می کند دگرگون کنیم.

 

   سامان روزهای بی سامانم،

کاش فرصت کنی يک بار ديگه نگاهی به اون کتاب بندازی.

"کنار رود پيدرا نشستم و گريستم"

 

گريستم...

تمام گريه های من به فدای قلب پاکت،که می دونم مثل قلب خودم نا آروم بوده اين روزها،چون اون اطمينان رو گم کرده. اطمينان به اينکه راه حلی هست. همونجور که خودت می گفتی. همونجور که واقعاً هست...

 

به ياد بيار.

 

همه داستان های عاشقانه يکسانند، عزيز دل.

 

کاش اونقدر بزرگ باشيم که عاشق بمونيم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط گلناز  | 

هرجای دنيا که باشی...

 

دو ماه از آخرين باری که سامان اومد اهواز،ميگذره. روز و شب های سختی گذشت.برای هردومون. هنوز هم اين سختی ها در جريانه...

 

معشوق من خسته است. و من نبايد خسته ترش کنم.

صبر می کنم تا اين روز و شب های تلخ تمام بشه.

 

تمام می شه.

آرامش به هردوی ما برميگرده.

 

 

هر دم اين بانگ بر آرم از دل

وای اين شب چقدر تاريک است

اندکی صبر... سحر نزديک است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 2:52 بعد از ظهر  توسط گلناز  | 

 

کابوس رفتنت

بگو

از لحظه های من بره...

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط گلناز 

روزهای بد

 

امروز روز بدی بود. هنوز هم هست. ديشب هم شب بدی بود. ديروز هم. روز قبلش هم. از روز دوشنبه تمام روزها بد شدن.امروز بدتر.بيشتر. من تصميم گرفتم تلاش کنم. مثل تمام اين هفت ماه و دو روز گذشته.من دارم ذوب ميشم اما نميخوام رو زمين ريخته بشم. الان که دارم ذوب ميشم نميدونم دارم کجا ريخته ميشم.نکنه تموم بشم؟! نکنه...

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 2:9 بعد از ظهر  توسط گلناز  | 

 

روز چهارشنبه، سامان بهم زنگ زد و گفت که اومده اهواز. بی خبر.گفت کی بياد دنبالم که هم رو ببينيم...احساس من در اون لحظه چيزی بين گيجی و در پوست خود نگنجيدن بود.

دو روز خيلی خوب و رويايی.جمعه هم برگشت.

فردا داريم ميريم شمال. زورکی چهار روز مرخصی گرفتم.

 

سامان باز رفت تهران و همه چيز دوباره مثل قبل شد.ديشب با خودم فکر می کردم که برای ساخت و تشکيل يک رابطه، برای ريختن يک پی يا فنداسيون، چه چيزهايی لازمه؟چه چيزا رو بايد در نظر گرفت؟تا کجا بايد رفت و به کجا بايد برگشت... تقريباً هنوز به نتيجه نرسيدم،واسه اينکه راجع به شخص سامان دچار يک پديده خاص شدم به نام عشق.اون هم برای اولين بار در زندگيم.

سامان اولين کسی نبود که باهاش ايجاد رابطه کردم.اولين کسی نبود که بهش نزديک شدم.اما اولين کسی بود که دلم پيشش گير کرد و موند،جوری که خودم هم از بالا که نگاه قضيه می کنم برام باعث تعجبه و هزارجور فکر می کنم که آيا همه چيزش برام انقدر خواستنی هست؟آيا همينطور می مونه در نگاه من؟ و اگر آره،تا کی؟

اون روز با هم کمی حرف زديم راجع به آينده.راجع به تصميماتمون،و کارهايی که ميشه کرد برای ادامه.تفاوتی که من و سامان داريم(از نظر نگاه به رابطمون البته)در اينه که حضور من در زندگی سامان،به گفته خودش،غير منتظره بوده. تو برنامه ای که برای زندگيش ريخته بوده(که خيلی هم من دوست ميدارم روياهاش رو)جايی برای دختری با مشخصات من نبوده،و اگر هم بوده در اين زمان نبوده.فکر کنم مثلاً يکی دو سال بعد.حالا اين موضوع يک جور غافلگيرکننده ای برنامه های زندگيش رو تحت الشعاع قرار داده و من هم(با وجود اينکه بر عکس سامان درست به موقع بهش رسيدم)نه تنها نميخوام باعث ايجاد فورس از هر نوعی بشم،بلکه دلم ميخواد همه چيز از روی ميل و کشش و(شايد بشه گفت در امتداد همون روياها)شکل بگيره.

حالا احساس می کنم به نقطه خاصی از رابطه رسيديم.داريم از هم می نوشيم و مزه هم رو می چشيم. هر کسی مجموعه ای از نکات مثبت و منفيه.من و سامان هم.پس اين مزه گاهی ممکنه خوش باشه و گاهی بد. دلم ميخواد با تمام وجود نگاه کنم.با تمام وجود حس کنم.با تمام وجود فکر کنم.

اصلاً دلم ميخواد سرتاپا وجود بشم. بشيم. هر دو.

دلم نميخواد ناخواسته درگير چيزی بشم و بعدها نگاه کنم ببينم چه کردم!اين سيکل رو در ذهنم بايد بارها مرور کنم، کنيم، تا کمترين درصد خطا رو سعی کنيم داشته باشيم.

نمی دونم.

يه همچين چيزايی.

گاهی فکر می کنم نکنه اينهمه محبتی که نسبت به اين آدم درونم احساس می کنم،باعث بشه يه چيزايی رو نبينم،يا بعضاً از چيزهايی که روزی حق خودم می دونستم،بگذرم. من دختری بودم اين اواخر که گاهی بی جهت ياغی ميشد از نظر روحی. اين دختره خيال ميکرد يکی نيست،بلکه هزارتاست! دلش همه چی ميخواست از همه نوع.اما حالا اين دختره فقط دلش اين يه دونه آدم رو ميخواد.و هرچقدر که فکر ميکنه، نميفهمه چرا؟!

يه جورايی احساس می کنم گير کردم.نمی دونم در چی.در عين رهايی،احساس گرفتار بودن می کنم.

و هيچی نمی فهمم

و دلم يه تحول ميخواد.

 

شايد طبیعت و مناظر سبز شمال يه کم کمکم کنن نظم بگيرم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 2:35 بعد از ظهر  توسط گلناز  | 

24.5.87


کاش
به شهر خوب تو

مرا همیشه راه بود.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط گلناز  | 

 

روزها به سادگی در يه آرامش متعارف، ميگذره.

من به خودم اميد فرداهای خوبتر رو ميدم. و اميد بهتر شدن، تا هديه بهتری به خدا بدم وقت مرگ. و شايد به خودم.

دلم می خواد يه مدت به خودم استراحت مطلق بدم، يه جايی دور از همه جا و دور از همه کس.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 2:51 بعد از ظهر  توسط گلناز 

Piece of an e-mail

 

in msg ro dadam ke ye muchet konam o begam emroozam mese har rooz asheghetam.

rasti ehtemale oomadane hafteye digat kollan sefr shod? :-/

 

man chejoori sabr konam akhe ta vaghti male ham shim o man betonam hezar saat faghat negat konam o fadat besham o ghorboonet beram o khoda ro shokr konam ke hamchin pesare topolmopole shirinzabooni nasibe mane ojagh koor karde!

 

azize delami.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 8:30 قبل از ظهر  توسط گلناز  | 

ديروز

 

سامان من وقتی اخم می کنه گوشه لباش رو می بره بالا، انگار داره می خنده تقريباً. حالا يه عکس از سفرش برام فرستاده که عينک آفتابی رو چشماشه و گوشه لباش يه ذره جمع شده.چشماش معلوم نیست و من از صبح دارم اين عکس رو نگاه می کنم و هی قربونش ميرم و هی ميگم آخه دورت بگردم من، اين اخمه يا خندست؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 8:44 قبل از ظهر  توسط گلناز  | 

 

من تو را با هرچه هستی

دوست دارم

می پرستم.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 9:22 قبل از ظهر  توسط گلناز  | 

 

8/5/87

ديشب شب خوبی نبود.انقدر گيج زدم تا خوابم برد به اميد اينکه صبح که بيدار شم اثری از اون گيج زدن ها نباشه،اما هنوزم هست انگار.

من دچار درد ترديد شدم. ترديد دوباره و سه باره و هزارباره،به اونچه دارم به نام زندگی ميگذرونمش.

 

ديشب دو دقيقه با سامان حرف زدم. دو دقيقه بد. تمام شب خوابش رو ديدم...

 

10/5/87

سامان فردا برمیگرده.روزهايی که می دونم برای اون خيلی خوب بود،برای من بر عکس بود،خيلی بد و آزاردهنده.اتفاقاتی افتاد هرچند کوچک،که باعث شدن يه تکون حسابی بخورم.می ترسم شروع کنم به نوشتن و اينجا وسط شرکت قيافم جوجويی بشه به قول خودش...

سامان برگرده هزار تا حرف دارم براش.

مسخره است، خودم می دونم. هميشه اينو گفتم اما هيچوقت درست حسابی حرف نزدم باهاش.کوچکترين شکی ندارم که دليلش خود سامانه و اين بزرگترين نگرانی دنیای شخصی من در حال حاضره.

 

من دختر حساسی هستم و بايد به اين موضوع اعتراف کنم. با وجود اينکه خيلی وقتها خواستم و حتی تونستم جدی و خشک باشم جوری که خيلی ها می گفتن تو سنگی و سردی و بی احساس،اما اين اواخر، لا عقل اين دو سال اخير پر از احساس بوده ام.

خودم اين موضوع رو دوست دارم اما چيزی که هست اينه که اين روزها اين "حساسيت" داره فقط باعث آزارم ميشه، و کسی نيست که بفهمه اين احساسات رو.يا کمکم کنه برای کنار زدنشون،و کنترلشون. وقتی به سامان ميگم که مثلاً از شدت احساس علاقه بهش و دلتنگی اين روزها اشکام می جوشه و ميريزه پايين،در جواب ميگه دختر تو ديوونه ای، يا می خنده، و من دلم می سوزه واسه خودم.

دلم واسه خودم می سوزه.

 

سه چهار سال پيش با خوندن وبلاگ "فروغ"  و آرچيوش و کشف قصه زندگيش حظ خاصی بردم و به طرز عجيبی تا مدت ها مسحور زندگيش بودم. حس ميکردم يکی از دخترک های درونمه.انگار می تونست مثلاً پونزده سال آينده من باشه.بعد غصه ميخوردم و می ترسيدم و می لرزيدم از زشتی روزگار.

تو اين هفته اخير،نوشته های "هستی"  دوباره با من اين کار رو کرد. آرچيوش رو تقريباً بلعيدم. چقدر گل و گشاده اين دنيا. چقدر فرق دارن آدمها.چقدر راه های متفاوتی هست واسه انتخاب به عنوان راه زندگی.

اينجاست که شک می کنم و باز نمی فهمم که کجام و در چه حال.

از صبح دارم به خودم می گم سامان که بودش حالم خوب بود،پس اين حال بد در نتيجه نبودشه و از سر دلتنگی(که من سخت بر اين موجود ساده زمينی عاشقم)نامردی نکنم و نقشه نکشم براش.اما به قول اين مهندس جوان، از اين می ترسم که يک روزی به قول خودش بر فرض محال،نباشه ديگه با من.اون موقع تمام وجودم رو باهاش از دست خواهم داد و اين فاجعست.برای دخترکی که روزی از سر رهايی و بی بندی و سرخوشی،دو قدم بالاتر از زمين راه ميرفت،اما حالا...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 9:54 قبل از ظهر  توسط گلناز  | 

 

ارتباطم با سامان محدود شده به sms های گاه و بی گاه. سه روز و چند ساعته که صداش رو نشنيدم. با خودم فکر می کنم حالا که من پشت ميز کارم نشستم و دارم متن هايی که مايک تحويلم داده رو ترجمه می کنم، و هی وسوسه ميشم از اينترنت پر سرعت اينجا سوء استفاده کنم و بلاگخونی کنم، اون کجاست و داره چيکار ميکنه؟ با تمام وجودم ميخوام که بهش خوش بگذره. ميگه اينجا قطعه ای از بهشته گلی،جات خاليه،کاشکی اينجا بودی...

با خودم گاهی فکر ميکنم وقتهايی که من عکس هاش رو نگاه می کنم و زوم می کنم رو چهره و لبخند مهربونش،ميدونه که تو اون لحظه ها چقدر دلم براش پر ميکشه؟ميدونه چقدر دلم واسه بغل گرم و پر از عشقش تنگ شده؟ميدونه اسپری ای که ميزنم بوی عطر جورجيو آرمنی ميده،بوی خوب حضورش؟...

دلم خيلی براش تنگ شده و هی به خودم نهيب ميزنم که بايد بيشتر از اينها صبر داشته باشم! هی به اين دخترک های درونم ميگم اين روزهای انتظار رو يادت نره!نکنه يه روز آزرده خاطرش کنين،نکنه...

مهندس جوان، همکار کم سن و سال من که البته بازم چندماهی از من بزرگتره همچنان هر از گاهی حرف هايی از زمين و آسمون و روابط ميزنه، و دريغ نمی کنه از بيان اينکه حرف زدن با من براش لذت بخشه.خيلی هم زياد از قرار معلوم!

به خودم ميگم زندگی رو نگا،که چطور می چرخه. اونی که دلم براش می تپه کيلومترها ازم دوره و يک ماه و چهارده روزه که نديدمش، اما هر روز از هشت صبح تا پنج بعد از ظهر اين آدما، اين مهندس جوان رو باهاش در تماسم.

بعد بی هیچ ربطی تو خيالم به سامان ميگم اگه بودی الان اينجا،اگه پيشت بودم،پدرتو در مياوردم! و می مردم واسه اينکه پدرمو دربياری، عزيز من.

با تمام اين اوصاف، هنوز انگار دوست دارم اين روزهای انتظار رو.در واقع اين روزگار عاشقی رو. نمی تونم يک لحظه فکر کنم به اينکه با هم نباشيم. يا نميخوام، نمی دونم.

 

کمی به آرامش برگشتم تو محيط کار. کارخونه نوپايی که اهداف کلان و گنده داره و پرسنلش فعلاً فعلاً ها بايد طاقت کنن به اميد اينکه همه چيز خيلی خوب و خوش و اينا خواهد شد. ورزش هم بی تأثير نبوده و اون يک ساعتی که باشگاه هستم تقريباً به چيزی فکر نمی کنم و ذهنم خلوت و آرامه.هماهنگی و تکاپوی اجزائی تنم هم به اين حس رنگ خوبی ميده.پس بايد سعی کنم از برنامه ام حذف نکنم ورزش رو.

 

راستی نوشته های اين بانو، هستی، من رو امروز لذت خوبی چشوند و ازش ممنونم.

http://www.hastinike.blogspot.com

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط گلناز  | 

 

سامان امروز با دوستاش رفت ترکيه، واسه يک هفته.

من که نتونستم تا الان يه سفر خوب برم، اون به جای من. ميخوام شاد باشه و بهش خوش بگذره . می دونمش، و ميدونم که بند و باری داره... با شادی هاش ميخوام منم شاد باشم.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 8:21 قبل از ظهر  توسط گلناز  | 

 

نميدونم چرا لال شدم. با اينکه در طول روز کلّی حرف می زنم،اما حس می کنم اينا حرفای خودم نيست.حس می کنم هنوز پرم،هنوز خالی نشدم. دلم خيلی ميخواد مثل قديما بنويسم. حتی تو دفترم هم ديگه حس نوشتن ندارم.گاهی فکر می کنم دليل اينها اينه که زمان زيادی برای هم کلامی با سامان رو ندارم اين روزها و اين شبها.يا کمی اونورتر،شايد اون اهل حرف زدن نيست مثل من،که همينطوره.اهل مباحثه نيست سامان،و اهل فک زدن های خوش خوشکانه... اين منو می ترسونه، تا بی نهايت.واسه منی که همکلامی اينهمه می تونه بهم حس خوبی بده،اين خيلی ترسناکه.ترسم از روزيه که شرايط خوب باشه و فاکتور ديگه ای دخيل نباشه،و باز اين حس پر بودن و ترکيدن بياد سراغم اما نتونم با سامان حرف بزنم...

اين روزها که هر دو سرمون شلوغه با روزمرگی،و دوريم از هم يه جورايی فرصت فکر کرن های تنهايی رو پيدا کردم.فکر کردن بدون حضور سامان.

دارم کم کم ياد ميگيرم از اون عشق مفرط، از اون وابستگی بی منطق فاصله بگيرم و آرام فکر کنم.از اولين ارتباط دوستانه من و سامان هفت ماه ميگذره، دو سه ماه هم قبل از اون دورادور آشنا بوديم با هم.

 

ناراحتم که اون شور و اشتياق بی حد روزای اول، و همين اواخر حتی،داره افول می کنه.گاهی فکر می کنم می شد خيلی خيلی بيشتر ازش استفاده کنم،اما وقتی ميبينم اين مسئله باعث شده آرامتر باشم و عاقلانه تر فکر کنم،راضيم. ميبينم هنوز به همون اندازه عاشقم،فقط مجنون نيستم ديگه.

نمی دونم اين خوبه يا بد.

 

دلم ميخواد بنويسم،و نمی تونم، و اين آزارم ميده.

دلم ميخواد خودم رو به نحوی زيبا خالی کنم، و نمی تونم، و اين بهم احساس ناتوانی ميده.

 

راستی چه بی وفاست دنيا.  دلم خيلی برای خسرو شکيبايی گرفت.نتونستم جلوی اشکهام رو بگيرم وقتی يادم می افتاد که چند سال پيش شب تولدم با ديدن فيلم" هامون" چه الهامی گرفتم ازش. آدم نمی تونه به اين سادگی بپذيره يه کسی مرده.انگار هنوز زنده است.انگار بعضی آدم ها که دورن ازت اما روزگاری تأثير شديدی روت گذاشتن، هميشه زنده ان. هميشه کنارتن.

زيستن و جاويد بودن يعنی همين.

 

با خودم فکر کردم اگر اين اتفاق برای من افتاده بود، دختری بيست و چهار ساله آيا از هزار کيلومتر فاصله،برای من و خاموشی ابديم می گريست؟

 

پی نوشت:

نه خير! اين نظرات وبلاگ ما درست بشو نيست. يه جور ديگه به هر حال بهم بگين که اومدين اينجا، دوستانم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط گلناز  | 

 

انگار هيچ کدوم از کامنت هايی که دوستام می فرستن به دستم نمی رسه... حتی يک دونه! کسی ميدونه چيکار بايد کنم تا کامنت ها نپرن؟!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط گلناز  | 

 

اونقدر تو رو دوس دارم

که چوپونای تنها

وقتی که عاشق می شن

بيابونو دوس دارن...

 

تولدت مبارک عشق من

امروز ساعت شش هيچ اتفاقی نمی افته

عزیزم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط گلناز  | 

 

انگار کسی تا به حال اينجا نيومده. از دوستانی که آدرس رو بهشون دادم البته. يا اينکه سيستم نظر خواهی مشکل داره. ژو نو سه پا.

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 8:27 بعد از ظهر  توسط گلناز  |